Nov 9, 2009

Posted in مقالات بهائی

مختصری درباره شرح شهادت حضرت باب

در سال 1850 میلادی صدر اعظم ایران دستور اعدام حضرت باب را صادر نمود. مجددا” هیکل اطهر را از چهریق به تبریز آوردند و در آ نجا در حجره ای نزدیک محوطه ی سربازخانه که محل شهادت ایشان گردید مبحوس نمودند.

در حالی که حضرت باب را به طرف حجره ی مبحس می بردند جوانی دوان دوان خود را از لابلای جمعیت به ایشان رسانید و خود را به پای مبارک انداخت و از حضرت باب رجا و التماس نمود که: ((مرا از خود جدا نفرمایید .)) و تقاضا نمود که اجازه دهند در هر جا همراه آن حضرت باشد. حضرت باب به او فرمودند:(( برخیز  تو با ما هستی تا فردا چه مقدر شود.)) آن جوان را به همراه دو نفر دیگر از همراهان فورا” دستگیر نمودند و در همان حجره ای که هیکل اطهر و کاتب ایشان محبوس بودند حبس کردند. این جوان به نام انیس مشهور شد.

انیس در هنگامی که حضرت باب در تبریز تشریف داشتند از خود آن حضرت درباره ی امر جدید شنید و تصمیم گرفت که به دنبال هیکل مبارک به چهریق برود. شعله ی عشق الهی چنان در قلب انیس شعله ور شد که تنها آرزویش فدا شدن در راه امر جدید بود اما ناپدری او از رفتارغریب پسر در اضطراب بود لذا او را در منزل محبوس نمود و تحت مراقبت شدید قرار داد. جناب انیس هفته ها را به دعا و مناجات و تمرکز  سپری کرد و همواره از درگاه خدا مسئلت می نمود که به او اجازه دهد تا به حضور محبوبش مشرف گردد. تا اینکه روزی در حالی که غرق دعا و راز و نیاز بود رویای فوق العاده ای دید. او حضرت اعلی را در مقابل دیدگان خویش زیارت نمود که ایستاده اند و او را صدا می زنند انیس خود را بر اقدام مبارک انداخت . حضرت باب به او فرمودند :(( خوشحال باش ساعت موعود نزدیک است . در همین شهر تبریز عنقریب در مقابل مردم شهر مرا مصلوب خواهند ساخت و هدف گلوله های اعدا خواهم شد. جز تو کسی را در این موهبت با خودم شریک نخواهم ساخت . مژده باد که تو آن روز با من جام شهادت خواهی نوشید و انّ هذا وعد غیر مکذوب .)) ازآن پس انیس صبر پیشه ساخت زیرا می دانست روز وصال محبوبش بزودی خواهد آمد . او بالاخره به آرزوی قلبی خود نائل گردیده بود.

در آن شب ، حضرت اعلی سرشار از سرور بودند . در نهایت بهجت با انیس و سه نفر دیگر از پیروان مخلص ، که با حضرتش محبوس بودند سخن می گفتند . از جمله فرمودند:(( شکی نیست که فردا مرا به قتل خواهند رساند . اگر از دست شماها باشد بهتر است و گواراتر . یکی از شماها برخیزد و به حیات من خاتمه دهد.))هیچ کس نمی توانست تصور آن کند که با دست خود به حیات چنان ذات مقدسی خاتمه دهد، همگی ساکت ماندند و اشک از چشمانشان جاری شد. ناگهان انیس از جای برخاست و گفت آماده است تا به هر نحو که آن حضرت امر فرمایند عمل کند. حضرت اعلی فرمودند:(( همین جوان که قیام به اجابت اراده ی من نموده با من شهید خواهد شد و من او را اختیار نمودم تا در وصول به این تاج افتخار با من سهیم گردد.))

سحرگاه روز بعد، 9 جولای 1850 ( مطابق با 28 شعبان 1266)، حضرت باب به کاتب خویش بیاناتی می فرمودند که ناگهان ما موری آمد و مکالمه ایشان را قطع کرد. طلعت اعلی به او فرمودند :((تا من این صحبت ها را که با او می داشتم تمام نکنم اگر جمیع عالم با تیر و شمشیر بر من حمله نمایند مویی از سر من کم نخواهد شد.)) اما مامور، اهمیت بیان مبارک را درک نکرد و پاسخی نداد، و امر نمود که کاتب به دنبالش روانه گردد. حضرت باب را از آنجا به منازل مجتهدین بزرگ شهر تبریز بردند و آنها بی درنگ  حکم قتل آن حضرت را امضا نمودند.

در همان صبح حضرت باب را به محوطه ی سر بازخانه بردند که حدود ده هزار نفر در آنجا مجتمع شده بودند تا شاهد اعدام هیکل اطهر باشند. حضرت اعلی را به دست سامخان ارمنی، فرمانده ی فوج سربازان سپردند تا حکم اعدام را اجرا نماید. اما سامخان چنان تحت تاثیر رفتار حضرت اعلی قرار گرفته بود که رعب الهی بر قلبش وارد شد و در کمال ادب ، خدمت ایشان عرض نمودکه :((من مسیحی هستم و عداوتی با شما ندارم  . شما را به خدا که اگر حقی در نزد شما هست کاری بکنید که من داخل در خون شما نشوم .)) حضرت اعلی فرمودند:(( تو به آنچه ماموری مشغول باش . اگر نیت تو خالص است ، حق تو را از این ورطه نجات خواهد داد.))

سامخان به سربازان خود دستور داد تا میخ های آهنین بر دیوار کوبیدند و دو ریسمان به آن میخ ها بستند که با یکی طلعت اعلی را و با دیگری انیس را بیاویزند . سپس ، سربازان در سه صف و در هر صف دویست و پنجاه نفر ایستادند . هر سه صف یکی بعد از دیگری شلیک کردند . بعد از اینکه دود فرونشست ، جمعیت ، صحنه ای را دیدند که به سختی می توانستند باور کنند . انیس در مقابل ایشان ایستاده و اصلا” اثری از جراحت در بدنش نبود ولی حضرت باب غائب و از نظرها پنهان بودند . گلوله ها فقط، طناب ها را پاره کرده بودند. سپس، شروع به جستجو نمودند و عاقبت ، ایشان را در حجره ای که کاتب مبحوس بودند یافتند ، در حالی که مشغول تکمیل بیانات ناتمام خود با کاتب بودند و بعد فرمودند:(( من صحبت خود را تمام نمودم . حال هر چه می خواهید بکنید که به مقصود خواهید رسید.))

سامخان از دیدن این امر، متحیر شد و اجازه نداد سربازان او مجدداً شلیک نمایند بلکه به آنها دستور داد تا محوطه را ترک کنند . لذا فوج دیگری برای ادامه ی این کار آورده شد و بار دیگر حضرت باب و انیس را در محوطه آویختند و سربازان شلیک نمودند. این بار تیر ها به هدف خورده و بدن مطهر حضرت باب و انیس را به یکدیگر ملصق نمود و فقط صورت آن دو آسیبی ندید.

در هنگامی که سربازان خود را برای شلیک آماده می ساختند حضرت اعلی خطاب به انبوه جمعیتی که خیره آن صحنه را می نگریستند فرمودند:

(( ای مردم اگر مرا می شناختید مثل این جوان که اجل از شماست ، در این سبیل

قربان می شدید. روزی خواهد آمد که مرا بشناسید، ولکن در آن روز من در میان

شما نخواهم بود.))

Be Sociable, Share!

Tags: , , ,

          Share

Leave a Reply

*